به اطرافت نگاه کن.

به اطرافت نگاه کن.

یک وسیله انتخاب کن.

حالا از خودت بپرس:

«اگر این وسیله امروز اختراع نشده بود…

من چطور مشکلش را حل می‌کردم؟»

همین سؤال ساده…

ذهن را مجبور می‌کند از مسیر همیشگی خارج شود.

سؤال‌های تازه، مغز را وادار به ساختن جواب‌های تازه می‌کنند.

یک سؤال عجیب…

یک سؤال عجیب…

اگر امروز هیچ‌کس قرار نبود از کارت تعریف کند…

باز هم همان کار را انجام می‌دادی؟

اگر جوابت «بله» است…

احتمالاً در مسیر درستی هستی.

چون بعضی کارها…

ارزششان را از خودشان می‌گیرند.

نه از تشویق دیگران.

بهترین ایده‌ها، قبل از دیده شدن هم ارزشمندند.

این بطری را نگاه کن.

این بطری را نگاه کن.

طراحش احتمالاً هزار بطری دیگر هم دیده بود.

اما یک روز تصمیم گرفت…

شبیه بقیه نباشد.

همین.

بیشتر تفاوت‌های بزرگ…

از یک تصمیم ساده شروع می‌شوند:

«مثل همیشه نباش.»

خلاقیت، همیشه اضافه کردن نیست؛ گاهی حذف کردنِ عادت‌هاست.

اگر مجبور بودی…

اگر مجبور بودی…

تمام کارت را بدون حرف زدن انجام بدهی…

چه چیزی تغییر می‌کرد؟

احتمالاً بیشتر نگاه می‌کردی.

بیشتر دقت می‌کردی.

بیشتر فکر می‌کردی.

گاهی حذف یک توانایی…

توانایی دیگری را بیدار می‌کند.

کم شدن، همیشه به معنی ضعیف‌تر شدن نیست.

یک بازی.

سه وسیله‌ی نزدیکت را انتخاب کن.

مثلاً:

  • خودکار
  • بطری آیمود
  • کلید

حالا فقط یک دقیقه وقت داری.

فکر کن این سه وسیله اگر قرار بود یک محصول جدید بسازند…

چه می‌شد؟

مهم نیست جواب چقدر عجیب باشد.

ذهن، قبل از ساختن چیزهای درست…

باید اجازه‌ی ساختن چیزهای عجیب را داشته باشد.

ایده‌های خوب، معمولاً از میان ایده‌های خنده‌دار بیرون می‌آیند.

به این بطری نگاه کن.

به این بطری نگاه کن.

قبل از اینکه بطری باشد…

فقط یک ایده بود.

قبل از ایده…

فقط یک سؤال بود.

و قبل از سؤال…

هیچ چیز وجود نداشت.

تمام چیزهایی که امروز اطرافت می‌بینی…

یک روز فقط یک فکر بوده‌اند.

شاید فکر بعدی…

الان داخل ذهن تو باشد.

همه‌چیز، یک روز از یک سؤال شروع شده است.

اگر امروز مجبور بودی کارت را بدون اینترنت انجام بدهی…

اگر امروز مجبور بودی کارت را بدون اینترنت انجام بدهی…

چه کار می‌کردی؟

جالب است…

بعضی محدودیت‌ها، دشمن خلاقیت نیستند.

دوستش هستند.

چون ذهن را مجبور می‌کنند راه تازه‌ای پیدا کند.

گاهی کمبودها، درهایی را باز می‌کنند که فراوانی هرگز باز نمی‌کند.

به یک کودک فکر کن.

به یک کودک فکر کن.

چرا یک جعبه‌ی خالی…

برای او می‌تواند سفینه باشد؟

یا خانه؟

یا ماشین؟

چون هنوز یاد نگرفته فقط یک جواب درست وجود دارد.

بزرگ شدن، گاهی یعنی از دست دادن چند سؤال خوب.

امروز…

یکی از آن سؤال‌ها را دوباره پیدا کن.

خلاقیت، بیشتر از دانستن، به نپذیرفتن جواب‌های آماده احتیاج دارد.

این بطری را برعکس تصور کن.

این بطری را برعکس تصور کن.

اگر همیشه از پایین به بالا به آن نگاه کرده‌ای…

این بار از بالا به پایین نگاهش کن.

هیچ چیز عوض نشده.

اما همه چیز فرق کرده.

گاهی مسئله، خودِ مسئله نیست.

زاویه‌ای است که از آن نگاهش می‌کنیم.

جواب‌های تازه، معمولاً پشت زاویه‌های تازه پنهان شده‌اند.

اگر قهوه می‌توانست تو را انتخاب کند…

اگر قهوه می‌توانست تو را انتخاب کند…

فکر می‌کنی امروز سراغ چه کسی می‌رفت؟

کسی که فقط بیدار بماند؟

یا کسی که می‌خواهد چیزی بسازد؟

شاید بعضی ابزارها…

صاحبشان را انتخاب می‌کنند.

همان‌طور که بعضی رؤیاها…

صاحب خودشان را.

شاید این بطری، اتفاقی به دست تو نرسیده باشد.